وهابیت شناسی
وهابيت
براى شناخت وهابیت و آگاهى از خطرات آنها نسبت به دین مبين اسلام، باید این مسلك انحرافى را از زوایاى مختلف مورد مطالعه قرار داد، از جمله: نحوه پیدایش و بوجود آمدن وبنيانگذاران آن، و طرز تفكر آنان نسبت به دین و اولیاى الهى و شعائر اسلامى، عملكرد وجنايات آنها در حوزه دين ؛ اجتماع وسیاست و...
ابوالقاسم پوراميني
بسم الله الرحمن الرحيم
بخش دوم
ابن تيميّه بنيانگذار انديشه وهّابيّت
احمد بن تيميّه، نظريه پرداز وهابيت، در سال 661 ه . ق.(1) پنج سال پس از سقوط خلافت بغداد در حرّان از توابع شام به دنيا آمد و تحصيلات اوليّه خود را در آن سرزمين به پايان برد. پس از حمله مغول به اطراف شام، همراه خانوادهاش به دمشق رفت و در آنجا اقامت گزيد.
(1) الدرر الكامنة، ج 1، ص 144.
1. اولين آثار انحراف ابن تيميه:
در سال 698 ه . ق. به تدريج آثار انحراف در ابن تيميه ظاهر شد، بهويژه به هنگام تفسير آيه شريفه «الرَّحْمَـنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى »(2)، در شهر حماة(3) براى خداوند تبارك وتعالى جايگاهى در فراز آسمانها كه بر تخت سلطنت تكيه زده است، تعيين كرد(4). اين تفسير، مخالف آياتى چون: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ »(5)
(2) طه (20) آيه 5. «همان بخشندهاى كه بر عرش مسلّط است».
(3) در 150 كيلومترى شهر دمشق واقع است.
(4) او در كتاب العقيدة الحمويّة، صفحه 429 مىگويد: «إنّ اللّه تعالى فوق كلّ شىء وعلى كلّ شىء وأنّه فوق العرش وأنّه فوق السماء ...».
(5) شورى (42) آيه 11. «هيچ چيز همانند او نيست».
و «وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدُ »(1) مىباشد كه خداوند را از هر گونه تشبيه به صفات مخلوقات منزّه ساخته است.
(1) إخلاص (112) آيه 4. «و براى او هيچ گاه شبيه و مانندى نبوده است».
2. عكس العمل افكار باطل ابن تيميه:
انتشار افكار باطل ابن تيميّه در دمشق و اطراف آن، غوغايى بهپا كرد؛ گروهى از فقيهان عليه او قيام كرده و از جلالالدين حنفى، قاضى وقت، محاكمه ابن تيميّه را خواستار شدند؛ ولى او از حضور در دادگاه امتناع ورزيد.
ابن تيميّه همواره با آراى خلاف خود، افكار عمومى را متشنّج مىكرد و باورهاى عمومى را سست مىكرد، تا اينكه در هشتم رجب سال 705 ه، قضات شهر، همراه ابن تيميّه در قصر نايب السلطنه حاضر شدند و كتاب الواسطيّه وى قرائت شد، پس از دو جلسه مناظره با كمال الدين ابن زَمْلَكانى(2) و اثبات انحراف فكرى و عقيدتى ابن تيميّه، او را به مصر تبعيد كردند. در آنجا نيز به سبب نشر انديشههاى انحرافى، به دستور ابن محلوف مالكى، قاضى وقت به زندان محكوم گشت و سپس در 23 ربيع الأوّل سال 707 ه. ق. از زندان آزاد شد.
(2) ابن زملكانى، محمّد بن على كمال الدين متوفّاى 727، از فقهاى شافعى در عصر خويش بوده و رياست مذهب شافعى به او محوّل گشت. الأعلام، ج 6، ص 284.
يافعى در حقّ او مىگويد: امام علاّمه منحصر به فرد مفتى منطقه شامات، استاد شافعيه در عصر خويش، قاضى القضاة كه خبره و متخصّص در متون روايى و در آگاهى به مذهب و اصول آن بوده است. مرآة الجنان، ج 4، ص 178.
ابن كثير مىگويد: استاد شافعيه در عصر خود بوده كه رياست تدريس و افتاء و مناظره به او واگذار گرديد. و به هم دورههاى خود در مذهب شافعى چيره گشت و برترى يافت. البدايه و النهايه، ج 14، ص 152.
3. ابن تيميّه پاى ميز محاكمه:
ابن كثير مىنويسد:
در شوّال 707 هجرى، صوفيّه بهسبب جسارتهايى كه ابن تيميّه به ابن عربى كرده بود به دولت مصر شكايت كردند و داورى بر عهده قاضى شافعى واگذار گرديد و مجلس محاكمهاى تشكيل شد، ولى مطلب خاصّى عليه ابن تيميّه ثابت نشد و در همان مجلس گفت: «لايستغاث إلاّ باللّه، لايستغاث بالنبى استغاثة بمعنى العبارة، ولكن يتوسل به ويتشفع به»؛ استغاثه منحصر به خداوند است و از پيامبر نمىشود طلب يارى كرد، ولى مىشود به او توسل جست و طلب شفاعت كرد.
ولى قاضى بدر الدين احساس كرد كه وى در قضيّه توسّل، ادب را نسبت به پيامبر گرامى [ صلىاللهعليهوآله ] رعايت نمىكند، نامهاى به قاضى شافعى نوشت تا او را به مقتضاى شريعت مجازات نمايد.
قاضى شافعى نيز گفت: من نسبت به ابن تيميّه همان سخنى را گفتم كه به ديگر منحرفان مىگويم. آنگاه دولت مصر ابن تيميّه را بين رفتن به دمشق، اسكندريه و يا زندان، مخيّر ساخت، ابن تيميّه زندان را برگزيد و روانه زندان شد(1).
(1) ابن كثير به نقل از البرزالى مىگويد: «وفي شوّال منها شكى الصوفية بالقاهرة على الشيخ تقي الدين وكلّموه في ابن عربي وغيره إلى الدولة، فردّوا الأمر في ذلك إلى القاضى الشافعي، فعقد له مجلس وادّعى عليه ابن عطاء بأشياء فلم يثبت عليه منها شيء، لكنّه قال: «لايستغاث إلاّ باللّه، لا يستغاث بالنبي استغاثة بمعنى العبارة، ولكن يتوسّل به ويتشفع به إلى اللّه» فبعض الحاضرين قال ليس عليه فى هذا شئ.
ورأى القاضى بدر الدين بن جماعة أنّ هذا فيه قلّة أدب، فحضرت رسالة إلى القاضي أن يعمل معه ما تقتضيه الشريعة، فقال القاضى قد قلت له ما يقال لمثله، ثم إن الدولة خيروه بين أشياء إما أن يسير إلى دمشق أو الإسكندرية بشروط أو الحبس، فاختار الحبس». بدايه ونهايه، ج 14، ص 51.
عاقبت در سال 708 ه . ق. از زندان آزاد شد، ولى فعّاليّت مجدّد وى باعث شد كه آخر ماه صفر 709 ه . ق. به اسكندريّه مصر تبعيد شود و پس از هشت ماه به قاهره بازگردد.
ابن كثير مىنويسد:
22 رجب سال 720 ه . ق. ابن تيميّه به دار السعاده احضار شد و قضات و مفتيان مذاهب اسلامى (حنفى، مالكى، شافعى و حنبلى) او را به سبب فتاواى خلاف مذاهب اسلامى مذمّت و به زندان محكوم كردند، تا اين كه در دوم محرّم سال 721 ه .ق. از زندان آزاد گرديد(1).
(1) «وفي يوم الخميس ثاني عشرين رجب عقد مجلس بدار السعادة للشيخ تقي الدين بن تيميّة بحضرة نائب السلطنة وحضر فيه القضاة والمفتيون من المذاهب وحضر الشيخ وعاتبوه على العود إلى الإفتاء بمسألة الطلاق ثمّ حبس في القلعة فبقى فيها خمسة أشهر وثمانية يوما، ثمّ ورد مرسوم من السلطان بإخراجه يوم الإثنين يوم عاشوراء من سنة إحدى وعشرين». البدايه و النهايه، ج 14، ص 111، حوادث سال 726.
ابن حجر عسقلانى آورده است:
ابن تيميّه را جهت محاكمه نزد قاضى مالكى بردند، ولى در برابر
پرسشهاى قاضى، پاسخ نداد و گفت: اين قاضى با من عداوت دارد و هرچه قاضى اصرار ورزيد وى از پاسخ استنكاف كرد. آنگاه قاضى دستور داد وى را در قلعهاى حبس كردند.
وقتى به قاضى خبر رسيد كه برخى از افراد نزد ابن تيميّه، رفت و آمد مىكنند، گفت: «اگر به خاطر كفرى كه از وى ثابت شده، كشته نشود، بايد نسبت به وى سختگيرى شود.» آنگاه دستور داد وى را به زندان انفرادى انتقال بدهند.
پس از آن كه قاضى به شهر خويش برگشت در دمشق اعلام عمومى كردند: «من اعتقد عقيدة ابن تيميّة حلّ دمه وماله، خصوصا الحنابلة؛ هركس عقايد ابن تيميّه را داشته باشد به ويژه حنبلىها، خون و مالش حلال است».
و اين اعلاميه را توسّط يكى از علماى بزرگ اهل سنّت، به نام شهاب محمود در مسجد جامع دمشق قرائت كرد كه به دنبال آن حنبلىها و افراد ديگرى كه در معرض اتّهام بودند، جمع شدند و اعلام كردند كه ما بر مذهب و عقيده امام شافعى هستيم(1).
(1) «فادّعى على ابن تيميّة عند المالكي فقال: هذا عدوّي ولم يجب عن الدعوى، فكرّر عليه فأصرّ، فحكم المالكي بحبسه فأقيم من المجلس وحبس في برج.
ثمّ بلغ المالكي أنّ الناس يتردّدون إليه، فقال: يجب التضييق عليه إن لم يقتل وإلاّ فقد ثبت كفره فنقلوه ليلة عيد الفطر إلى الجبّ وعاد القاضي الشافعي إلى ولايته ونودي بدمشق من اعتقد عقيدة ابن تيميّة حلّ دمه وماله، خصوصا الحنابلة، فنودي بذلك وقرىء المرسوم وقرأها ابن الشهاب محمود فى الجامع ثمّ جمعوا الحنابلة من الصالحيّة وغيرها وأشهدوا على أنّهم على معتقد الإمام الشافعي». الدرر الكامنه، ج 1، ص 147.
انتقاد بزرگان اهل سنّت از ابن تيميّه
1. ذهبى، پيروان ابن تيميه را بيگانه، فرومايه و مكّار مىداند:
ذهبى متوفّاى 774، دانشمند بلند آوازه اهل سنّت كه خود همانند ابن تيميّه، حنبلى مذهب بود و در علم حديث و رجال سرآمد عصر خويش بود، در نامهاى خطاب به وى مىنويسد:
يا خيبة! من اتّبعك فإنّه معرض للزندقة والإنحلال ... فهل معظم أتباعك إلاّ قعيد مربوط، خفيف العقل، أو عاميّ، كذّاب، بليد الذهن، أو غريب واجم قويّ المكر، أو ناشف صالح عديم الفهم، فإن لم تصدّقنى ففتّشهم وزِنْهم بالعدل ... ؛ اى بىچاره! آنان كه از تو متابعت مىكنند در پرتگاه زندقه و كفر و نابودى قرار دارند ... نه اين است كه عمده پيروان تو عقب مانده، گوشه گير، سبك عقل، عوام، دروغگو، كودن، بيگانه، فرومايه، مكّار، خشك، ظاهر الصلاح و فاقد فهم هستند. اگر سخن مرا قبول ندارى آنان را امتحان كن و با مقياس عدالت بسنج.
تا آن جا كه مىنويسد:
فما أظنّك تقبل على قولي وتصغى إلى وعظي، فإذا كان هذا حالك عندي وأنا الشفوق المحبّ الوادّ، فكيف حالك عند أعدائك، وأعداوءك واللّه فيهم صلحاء وعقلاء وفضلاء كما أنّ أولياءك فيهم فجرة كذبة جهلة(1)؛ گمان نمىكنم تو سخن مرا قبول كنى! و به نصيحتهاى من گوش فرا دهى! تو با من كه دوستت هستم اين چنين برخورد مىكنى پس با دشمنانت چه خواهى كرد؟
به خدا سوگند، در ميان دشمنانت، افراد صالح و شايسته و عاقل و دانشور فراوانند، چنان كه در ميان دوستان تو افراد آلوده، دروغگو، نادان و بىعار زياد به چشم مىخورند.
(1) الإعلان بالتوبيخ، ص 77 و تكملة السيف الصقيل، ص 218.
2. ابن حجر و نسبت نفاق به ابن تيميّه:
ابن حجر عسقلانى(1) كه از اركان علمى و حافظ على الاطلاق اهل سنّت به شمار مىرود در باره ابن تيميّه مىنويسد:
وافترق الناس فيه شيعا، فمنهم من نسبه إلى التجسيم، لما ذكر في العقيدة الحمويّة والواسطيّة وغيرهما من ذلك كقوله: إنّ اليد والقدم والساق والوجه صفات حقيقيّة للّه، وأنّه مستو على العرش بذاته... ؛ بزرگان اهل سنّت در باره ابن تيميّه نظريّههاى مختلفى دارند، بعضى معتقدند كه وى قائل به تجسيم است؛ زيرا او در كتاب العقيدة الحمويّة براى خداوند تعالى دست و پا، ساق پا و صورت، تصوّر كرده است.
ومنهم من يَنسِبُه إلى الزندقة، لقوله: النبيّ [ صلىاللهعليهوآله ] لايستغاث به، وأنّ في ذلك تنقيصا ومنعا من تعظيم النبيّ¨] صلىاللهعليهوآله ] ... ؛ و بعضى به سبب مخالفت او با توسّل و استغاثه به رسول اكرم صلىاللهعليهوآله كه اين نيز
(1) سيوطى مىگويد: ابن حجر، شيخ الاسلام والإمام الحافظ في زمانه، وحافظ الديار المصرية؛ بل حافظ الدنيا مطلقا، قاضى القضاة؛ ابن حجر، شيخ الاسلام، پيشوا و حافظ زمان خويش در منطقه مصر؛ بلكه حافظ دنيا به شمار مىآمد. طبقات الحفاظ، ص 547.
تنقيص مقام نبوّت و مخالفت با عظمت حضرت به حساب مىآيد، وى را زنديق و بى دين دانستهاند.
ومنهم من ينسِبُه إلى النفاق، لقوله فى عليّ ما تقدّم ـ أي أنّه أخطأ في سبعة عشر شيئا ـ ولقوله: إنّه - أي عليّ - كان مخذولاً حيثما توجّه، وأنّه حاول الخلافة مرارا فلم ينلها، وإنّما قاتل للرئاسة لا للديانة، ولقوله: إنّه كان يحبّ الرئاسة، ولقوله: أسلم أبو بكر شيخا يدري مايقول، وعليّ أسلم صبيّا، والصبيّ لا يصحّ إسلامه، وبكلامه في قصّة خطبة بنت أبي جهل ... فإنّه شنع فى ذلك، فألزموه بالنفاق، لقوله [ صلىاللهعليهوآله ] : ولايبغضك إلاّ منافق(1)؛ و بعضى به جهت سخنان زشتى كه در باره على[ عليهالسلام [بيان داشته وى را منافق دانستهاند.
چون وى گفته است: على بن ابى طالب[ عليهالسلام ] بارها براى بهدست آوردن خلافت تلاش كرد، ولى كسى او را يارى نكرد، جنگهاى او براى ديانت خواهى نبود، بلكه براى رياست طلبى بود. اسلام ابوبكر، از اسلام على[ عليهالسلام ] كه در دوران طفوليّت صورت گرفته باارزشتر است و همچنين خواستگارى على[ عليهالسلام [از دختر ابو جهل، نقص بزرگى براى وى بهشمار مىرود.
تمامى اين سخنان نشانه نفاق اوست، چون پيامبر گرامى [ صلىاللهعليهوآله ] به على[ عليهالسلام ] فرموده است: جز منافق كسى تو را دشمن نمىدارد.
(1) الدرر الكامنة فى أعيان المائة الثامنة، ج 1، ص 155.
3. سُبْكى، ابن تيميّه را بدعت گذار مىداند:
سُبكى(1) متوفّاى سال 756 هجرى، از دانشمندان پرآوازه اهل سنّت و معاصر ابن تيميّه مىنويسد:
او در پوشش پيروى از كتاب و سنّت، در عقايد اسلامى بدعت گذاشت و اركان اسلام را درهم شكست. او با اتّفاق مسلمانان به مخالفت برخاست و سخنى گفت كه لازمه آن جسمانى بودن خدا و مركّب بودن ذات اوست، تا آن جا كه ازلى بودن عالَم را ملتزم شد و با اين سخنان حتّى از 73 فرقه نيز بيرون رفت(2).
(1) سيوطى در باره سبكى مىگويد: «شيخ الإسلام، إمام العصر، وتصانيفه تدلّ على تبحره في الحديث؛ او شيخ الاسلام و پيشواى عصر خويش بوده و تأليفات او نشاندهنده مهارت او در علم الحديث است». طبقات الحفّاظ، ص 55.
ابن كثير سلفى مىگويد: «الإمام العلامة ... قاضي دمشق ... برع في الفقه والأصول والعربية وأنواع العلوم ... انتهت إليه رئاسة العلم في وقته؛ سبكى امام و علاّمه، قاضى دمشق در علم فقه، اصول، عربيه و ديگر علوم سرآمد عصر خويش بوده است و رياست علم در زمان خويش به وى منحصر شد. بدايه ونهايه: ج 1، ص 551، شماره 2251.
(2) «لمّا أحدث ابن تيميّة ما أحدث في أصول العقائد، ونقض من دعائم الإسلام الأركان والمعاقد، بعد أن كان مستترا بتبعيّة الكتاب والسنّة، مظهرا أنّه داع إلى الحقّ، هاد إلى الجنّة، فخرج عن الاتّباع إلى الابتداع، وشذّ عن جماعة المسلمين بمخالفة الإجماع، وقال بما يقتضي الجسميّة والتركيب فى الذات المقدّسة، وأنّ الافتقار إلى الجزء ليس بمحال، وقال بحلول الحوادث بذات اللّه تعالى ... فلم يدخل فى فرقة من الفرق الثلاثة والسبعين التى افترقت عليها الأمّة، ولا وقفت به مع أمّة من الأمم همّة». طبقات الشافعيّه، ج 9، ص 253؛ السيف الصقيل، ص 177 و الدرّة المضيئة فى الردّ على ابن تيميّه، ص 5.
4. حصنى دمشقى ابن تيميّه را زنديق مىداند
حصنى دمشقى(1) مىنويسد: ابن تيميّهاى را كه درياى علم توصيف مىكنند، برخى از پيشوايان، او را زنديق (ملحد) مطلق مىشمارند.
علّت گفتار بعضى از پيشوايان هم اين است كه تمام آثار علمى ابن تيميّه را بررسى كرده و به اعتقاد صحيحى برنخورده است؛ مگر اين كه وى در موارد متعدّد برخى از مسلمانان را تكفير مىكند و برخى ديگر را گمراه مىداند.
با اين كه كتابهاى وى آميخته به تشبيه حقّ به مخلوقات و تجسيم ذات بارى تعالى و هم چنين جسارت به ساحت مقدّس رسول اكرم [ صلىاللهعليهوآله ] و شيخين و تكفير عبد اللّه بن عباس است.
وى ابن عباس را ملحد و عبد اللّه عمر را مجرم، گمراه و بدعت گذار مىداند، اين سخنان ناروا را در كتاب الصراط المستقيم خود بيان كرده است(2).
(1) خيرالدين زركلى وهّابى در شرح حال حصنى دمشقى، مىگويد: «او امام و پيشوايى است فقيه، باتقوا و پرهيزكار، داراى تأليفات زيادى است كه يكى از آنها دفع شبه من شبّه وتمرّد مىباشد». الأعلام، ج 2، ص 69.
شوكانى مىگويد: «با اين كه خيلىها از تشييع جنازه او مطلع نشده بودند بهقدرى جمعيّت آمده بود كه تعداد آنها را جز خدا نمىداند». البدرالطالع، ج 1، ص 166.
(2) «وإنّ ابن تيمية الذي كان يوصف بأنّه بحر فى العلم، لا يستغرب فيه ما قاله بعض الأئمة عنه: من أنّه زنديق مطلق وسبب قوله ذلك أنّه تتبّع كلامه فلم يقف له على اعتقاد، حتّى أنّه في مواضع عديدة يكفّر فرقة ويضلّلها، وفى آخر يعتقد ما قالته أو بعضه.
مع أنّ كتبه مشحونة بالتشبيه والتجسيم، والإشارة الى الإزدراء بالنبيّ[ صلىاللهعليهوآلهوسلم [والشيخين، وتكفير عبد اللّه بن عباس رضىاللهعنه وأنّه من الملحدين، وجعل عبد اللّه بن عمر رضى الله عنهما من المجرمين، وأنّه ضالّ مبتدع، ذكر ذلك في كتاب له سمّاه الصراط المستقيم والرد على أهل الجحيم». دفع الشبه عن الرسول، تحقيق جماعة من العلماء، ص 125.
حصنى دمشقى در جاى ديگر مىنويسد:
وقال (ابن تيميّة): «من استغاث بميّت أو غائب من البشر... فإنّ هذا ظالم، ضالّ، مشرك»، هذا شيء تقشعرّ منه الأبدان، ولم نسمع أحدا فاه، بل ولا رمز إليه في زمن من الأزمان، ولا بلد من البلدان، قبل زنديق حرّان قاتله اللّه ـ عزّ وجلّ ـ وقد جعل الزنديق الجاهل الجامد، قصّة عمر رضىاللهعنه دعامة للتوصّل بها إلى خبث طويّته في الإزدراء بسيّد الأوّلين والآخرين وأكرم السابقين واللاحقين، وحطّ رتبته في حياته، وأنّ جاهه وحرمته ورسالته وغير ذلك زال بموته، وذلك منه كفر بيقين وزندقة محقّقة(1)؛ ابن تيميّه گفته است: هر كس به مرده و يا فرد دور از نظر استغاثه كند ... ظالم، گمراه و مشرك است.
از اين سخن ابن تيميّه، بدن انسان مىلرزد، اين سخن، پيش از زنديق حرّان، ابن تيميّه از دهان كسى در هيچ زمان و هيچ مكانى بيرون نيامده است. اين زنديق نادان و خشك، داستان عمر رضىاللهعنه را وسيلهاى براى رسيدن به نيّت ناپاكش در بىاعتنايى به ساحت حضرت رسول اكرم، سيّد اوّلين و آخرين، قرار داده و با اين سخنان بىاساس، مقام و منزلت آن حضرت را در دنيا پايين آورده است و مدّعى شده است كه حرمت و رسالت آن بزرگوار پس از رحلت از بين رفته است. اين عقيده به يقين كفر و در واقع زندقه و نفاق است.
(1) دفع الشبه عن الرسول، ص 131.
5. قاضى شافعى پيروان ابن تيميّه را مهدور الدم مىداند:
ابن حجر عسقلانى متوفّاى 852 و شوكانى متوفّاى 1255، دو تن از عالمان بزرگ اهل سنّت مىنويسند: قاضى شافعى دمشق دستور داد كه در دمشق اعلام كنند كه: «من اعتقد عقيدة ابن تيميّة حلّ دمه وماله»(1)؛ هر كس معتقد به عقايد ابن تيميّه باشد، خون و مالش حلال است».
6. ابن حجر مكّى، ابن تيميّه را گمراه و گمراهگر مىشمارد:
ابن حجر مكّى متوفّاى 974، از دانشمندان بزرگ اهل سنّت، در باره ابن تيميّه مىنويسد:
ابن تيميّة عبد خذله اللّه، وأضلّه وأعماه، وأصمّه وأذلّه، وبذلك صرّح الأئمّة الذين بيّنوا فساد أحواله وكذب أقواله ... وأهل عصرهم وغيرهم من الشافعيّة والمالكيّة والحنفيّة... والحاصل أنّه لا يقام لكلامه وزن بل يرمى فى كلّ وعر وحزن، ويعتقد فيه أنّه مبتدع، ضالّ، مضلّ، غال، عاملها اللّه بعدله و أجارنا من مثل طريقته(2)؛ خدا او را خوار، گمراه، كور و كر گردانيده است و پيشوايان اهل سنّت و معاصرين وى از شافعىها، مالكىها و حنفىها، بر فساد افكار و اقوال او تصريح دارند ... سخنان ابنتيميّه فاقد ارزش بوده و او فردى بدعتگذار، گمراه، گمراهگر و غيرمعتدل است، خداوند با او به عدالت خود رفتار نمايد و ما را از شرّ عقيده و راه و رسم وى حفظ نمايد.
(1) الدرر الكامنة، ج 1، ص 147؛ البدر الطالع، ج 1، ص 67 و مرآة الجنان، ج 2، ص 242.
(2) الفتاوى الحديثه، ص 86.
7. اطلاق شيخ الإسلام به ابن تيميّه كفر است:
شوكانى از علماى بزرگ اهل سنّت مىگويد:
صرّح محمّد بن محمّد البخاري الحنفيّ المتوفّى سنة 841 بتبديعه ثمّ تكفيره، ثمّ صار يصرّح في مجلسه: إنّ من أطلق القول على ابن تيميّة أنّه شيخ الإسلام فهو بهذا الإطلاق كافر(1)؛ محمّد بخارى حنفى متوفّاى سال 841 در بدعتگذارى و تكفير ابن تيميّه بىپرده سخن گفته است، تا آنجا كه در مجلس خود تصريح نموده است كه اگر كسى ابن تيميّه را «شيخ الاسلام» بداند، كافر است.
8. ابن بَطوطه ابن تيميّه را ديوانه مىخواند:
ابن بطوطه، جهانگرد نامى مراكشى در سفرنامهاش مىنويسد:
وكان بدمشق من كبار الفقهاء الحنابلة تقي الدين بن تيميّة كبير الشام يتكلّم فى الفنون إلاّ أنّ فى عقله شيء(2)؛ در دمشق يكى از بزرگان فقهاى حنبلى به نام ابن تيميّه را ديدم كه در فنون مختلف سخن مىگويد، ولى عقل او سالم نبود.
(1) بدر الطالع، ج 2، ص 260.
(2) رحله ابن بطوطه، ج 1، ص 57.
عوامل انزواى ابن تيميّه و علل گسترش مجدّد افكار او
افكار باطل ابن تيميّه در منطقه شامات كه مهد علم و دانش بود، با انتقادها و اعتراضهاى عالمان و دانشمندان مذاهب مختلف رو به رو شد كه در نتيجه، باعث انزواى ابن تيميّه، گرديد و افكار و عقايد وى نيز به بوته فراموشى سپرده شد.
ولى در قرن دوازدهم به عللى اين افكار در منطقه نجد توسط محمد بن عبد الوهاب انتشار يافت:
1. منطقه نجد، بىبهره از تمدّن و فرهنگ بود و فاقد شخصيتهاى علمى بود كه جهت مبارزه با افكار انحرافى محمد بن عبد الوهاب بهپا خيزند.
2. در ميان قبايل منطقه «نجد» بر سر حكمرانى منازعات شديدى بود، محمّد بن عبد الوهّاب از اين موقعيّت استفاده كرد و با محمد بن سعود ـ جد اعلاى ملك فهد ـ پيمان نظامى و فرهنگى بست كه فرزند سعود از افكار وى حمايت كند، وى نيز با فتواهاى آن چنانى خود، زمينه كشورگشايى را براى او فراهم سازد.
3. پشتيبانى قدرتهاى استعمارى، بويژه مستشاران نظامى بريتانيا در گسترش فرهنگ وهابيت نقش فعال داشت.
نگاهى گذرا به زندگى محمّد بن عبد الوهّاب
1. سازماندهى افكار انحرافى ابن تيميه:
محمّد بن عبد الوهّاب، در سال 1115 در شهر عُيَينه، از توابع نجد عربستان به دنيا آمد. او فقه حنبلى را در زادگاه خود آموخت و آنگاه براى ادامه تحصيل رهسپار مدينه منوّره شد.
وى در دوران تحصيل مطالبى به زبان مىآورد كه نشاندهنده انحراف فكرى او بود بهگونهاى كه برخى از استادان او نسبت به آيندهاش، اظهار نگرانى مىكردند.
گفتنى است كه وى مبتكر و بنيانگذار فرقه وهّابيّت نبود، بلكه قرنها پيش از او اين عقايد يا بخشى از آن از سوى برخى از عالمان حنبلى مانند ابن تيميّه و شاگردان او اظهار شده بود، ولى با توجّه به مخالفتهاى آشكار عالمان اهل سنّت و شيعه، در بوته فراموشى سپرده شده بود و مهمترين كارى كه محمّد بن عبدالوهّاب انجام داد اين بود كه عقايد ابنتيميّه را به صورت يك فرقه و يا مذهب جديدى درآورد كه با تمام مذاهب چهارگانه اهل سنّت و مذهب شيعه تفاوت داشت.
2. علاقه محمّد بن عبد الوهّاب به مدّعيان دروغين نبوّت:
او در آغاز كار به مطالعه زندگى نامه مدّعيان دروغين نبوّت مانند مُسَيْلمه كذّاب، سَجاج، اسود عَنْبسى و طُلَيحه اسدى علاقه ويژهاى داشت(1).
(1) كشف الارتياب، ص 12، به نقل از خلاصة الكلام.
3. آغاز ترويج وهّابيّت و برخورد مردم با آن:
محمّد بن عبد الوهّاب در آغاز كارش به بصره آمد و عقايدش را اظهار نمود كه با مخالفت شديد بزرگان بصره رو به رو شد.
دكتر منير العجلانى مى نويسد:
وتجمّع عليه أناس فى البصرة من رؤساءها وغيرهم، فآذوه أشدّ الأذى، وأخرجوه منها(1)؛ مردم بصره عليه او قيام نموده و او را از شهر بيرون كردند.
او سپس به بغداد، كردستان، همدان و اصفهان روانه شد(2) و سرانجام به زادگاه خويش بازگشت.
وى در زمان حيات پدرش جرئت اظهار عقايد خويش را نداشت؛ ولى پس از آن كه پدر او در سال 1153 درگذشت، محيط را براى اظهار عقايد خويش مساعد يافت و مردم را به آيين جديد خود فرا خواند(3). ولى اعتراض عمومى مردم كه نزديك بود خونش را بريزند، او را ناگزير كرد تا به زادگاه خويش، عُيَيْنَه بازگردد و براساس پيمانى كه با امير آنجا، عثمان بن مَعْمَر بست كه هر دو بازوى يكديگر باشند، عقايد خود را تحت حمايت او بىپرده مطرح ساخت، ولى طولى نكشيد كه حاكم عُيَيْنَه به دستور فرمانرواى اَحساء، وى را از شهر عيينه اخراج كرد.
محمّد بن عبد الوهّاب به نا چار شهر دِرْعِيّه را براى اقامت برگزيد و با محمّد بن سعود، حاكم درعيّه پيمان جديدى بست كه حكومت از آنِ محمّد بن سعود باشد و تبليغ به دست محمّد بن عبدالوهّاب.
(1) تاريخ العربيّة السعوديّه، ص 88.
(2) او چهار سال در بصره، پنج سال در بغداد و يك سال در كردستان و دو سال در همدان اقامت گزيد واندك زمانى هم در اصفهان و قم بود و آن گاه به حُرَيْمَله اقامتگاه پدرش رفت. وهّابيّت مبانى فكرى و كارنامه عملى، ص 36.
(3) ر. ك: زعماء الإصلاح فى عصر الحديث، ص 10؛ تاريخ العربيّة السعوديّه، ص 89 و تاريخ نجد آلوسى، ص 111.
4. تخريب زيارتگاه صحابه و قبر برادر خليفه دوم:
نخستين كارى كه محمّد بن عبد الوهّاب انجام داد، ويران كردن زيارتگاههاى صحابه و اوليا در اطراف عُيَيْنه بود كه از جمله آنان، تخريب قبر زيد بن خطّاب برادر خليفه دوم بود(1) كه با واكنش شديد عالمان و بزرگان رو به رو شد، به دنبال آن امير عُيَيْنه به ناچار، شيخ را از اين شهر بيرون كرد.
همان طورى كه در بخش «عصر ظهور افكار محمّد بن عبد الوهّاب» اشاره شد، در قرن دوازدهم هجرى موقعيّت بسيار سخت و اوضاع بسيار نامناسبى براى مسلمانان پيش آمده بود كه كشورهاى اسلامى از هر سو مورد تهاجم شديد استعمارگران قرار داشتند، كيان امّت اسلامى از سوى انگليس، فرانسه، روس و آمريكا تهديد مىشد.
در اين عصر، بيش از هر زمانى مسلمانان نياز به وحدت و همكارى بر ضدّ دشمن مشترك داشتند، ولى متأسّفانه محمّد بن عبدالوهّاب مسلمانان را به جرم توسّل به انبيا و اولياى الهى، مشرك و بت پرست قلمداد كرد و فتوا به تكفير آنان داد، خونشان را حلال، كشتن آنان را جايز و اموال آنان را جزء غنايم جنگى به حساب آورد و پيروان او به استناد اين فتوا، هزاران مسلمان بى گناه را به خاك وخون كشيدند كه در قسمت بعدى به تفصيل بيان خواهد شد.
(1) عنوان المجد فى تاريخ نجد، ص 9؛ براهين الجليّة فى رفع تشكيكات الوهابيّه، ص 4؛ هذه هى الوهابيّه، ص 125 و السلفيّة بين أهل السنّة والاماميّه، ص 307.
برخورد عالمان اهل سنّت با محمّد بن عبد الوهّاب
1. پيش بينى گمراهى او از سوى استادانش:
احمد زينى دحلان، مفتى بزرگ مكّه مكرّمه متوفّاى 1304 مىگويد:
فأخذ عن كثير من علماء المدينة منهم الشيخ محمّد بن سليمان الكردى الشافعي والشيخ محمّد حياة السندى الحنفي وكان الشيخان المذكوران وغيرهما من أشياخه يتفرّسون فيه الإلحاد والضلال، ويقولون: سيُضَلّ هذا، ويُضِلُّ اللّه به مَنْ أبعده وأشقاه، فكان الأمر كذلك، وما أخطأت فراستهم فيه(1)؛ محمّد بن عبد الوهّاب در آغاز از محضر بسيارى از عالمان مدينه مانند شيخ محمّد سليمان كردى شافعى و شيخ محمّد حياة سندى حنفى بهره علمى برد. اين دو استاد، در آغاز، آثار بىدينى و گمراهى را در وى احساس مىكردند و مىگفتند كه وى گمراه خواهد شد و به دست او، افراد دور از رحمت خدا و شقاوت پيشه به گمراهى كشيده خواهند شد و پيشبينى آنان نيز درست از آب درآمد.
(1) الدرر السنيّة فى الردّ على الوهّابيّه، ص 42.
2. پدر محمّد بن عبد الوهّاب گمراهى او را حدس مىزد:
احمد زينى دحلان مىنويسد:
وكان والده عبد الوّهاب من العلماء الصالحين فكان أيضا يتفرّس في ولده المذكور الإلحاد ويذمّه كثيرا ويحذّر الناس منه(1)؛ و همچنين پدر وى عبد الوهّاب كه از علماى صالح بهشمار مىرفت همانند ديگر علما در فرزندش، آثار الحاد و بىدينى را حدس مىزد و او را سرزنش نموده و مردم را از ارتباط با وى برحذر مىداشت.
3. برخورد تند برادر محمّد بن عبد الوهّاب با وى:
زينى دحلان مفتى مكه مكرّمه مىنويسد:
وكذا أخوه سليمان بن عبد الوهّاب، فكان ينكر ما أحدثه من البدع والضلال والعقائد الزائغة، وتقدّم أنّه ألّف كتابا في الردّ عليه(2)؛ سليمان، برادر محمّد بن عبد الوهّاب نيز بدعتها، گمراهىها و عقايد منحرف او را انكار مىكرد و كتابى در ردّ افكار او نوشت.
و در جاى ديگر مىنويسد:
كان محمّد بن عبد الوهّاب الذى ابتدع هذه البدعة يخطب للجمعة في مسجد الدرعيّة ويقول في كلّ خطبة: ومن توسّل بالنبي فقد كفر، وكان أخوه الشيخ سليمان بن عبد الوهّاب من أهل العلم فكان ينكر عليه إنكارا شديدا في كلّ ما يفعله، أو يأمر به، ولم يتّبعه فى شئ ممّا ابتدعه.
(1) همان.
(2) همان.
وقال له أخوه سليمان يوما: كم أركان الإسلام يا محمّد بن عبدالوهّاب؟! فقال: خمسة. فقال: أنت جعلتها ستّة، السادس من لميتّبعك فليس بمسلم، هذا عندك ركن سادس للإسلام(1)؛ محمّد بن عبد الوهّاب در مسجد دِرعيّه خطبه مىخواند و در هر خطبهاى مىگفت: توسّل به پيامبر كفر است. برادرش شيخ سليمان، سخنان او را سخت انكار مىكرد و در هيچيك از بدعتهايش از وى پيروى نمىكرد.
روزى سليمان از برادرش محمّد پرسيد: اسلام چند ركن دارد؟ محمّد، جواب داد: پنج ركن.
سليمان گفت: ولى تو مىگويى هر كس وهّابى نباشد و از تو پيروى نكند، كافر است و اين را ركن ششم اسلام قرار دادهاى.
4. ترس برادر محمّد بن وهّاب از دستور كشتن وى:
أحمد زينى دحلان مىافزايد:
ولمّا طال النزاع بينه وبين أخيه خاف أخوه أن يأمر بقتله فارتحل إلى المدينة المنورّة وألّف رسالة في الردّ عليه وأرسلها له فلم ينته. وألّف كثير من علماء الحنابلة وغيرهم رسائل فى الردّ عليه وأرسلوها له فلم ينته(2)؛ چون اختلاف ميان سليمان با برادرش محمّد به درازا كشيد، سليمان از بيم اين كه برادرش دستور كشتن او را بدهد، به مدينه منوّره كوچ كرد و رسالهاى در ردّ او نوشت وبرايش فرستاد.
بسيارى از علماى حنبلى و غير حنبلى نيز رسالههايى در ردّ سخنان او نوشتند و براى وى فرستادند، امّا هيچيك فايدهاى به حال او نبخشيد.
(1) الدرر السنيّة فى الردّ على الوهّابيّه، ص 39.
(2) همان، ص 40.
پيشگويى رسول گرامى (ص) از ظهور وهّابيّان
در كتب معتبر اهل سنّت رواياتى از پيامبر گرامى صلىاللهعليهوآله آمده كه اشاره به ظهور فرقه وهّابيّت شده است همان گونه كه بخارى در صحيح خود از عبداللّه عمر نقل مىكند كه گفت:
ذَكَرَ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم: اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِي شَأْمِنَا، اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِي يَمَنِنَا. قَالُوا: وَفِي نَجْدِنَا. قَالَ اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِي شَأْمِنَا، اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِي يَمَنِنَا. قَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ وَفِي نَجْدِنَا؟ فَأَظُنُّهُ قَالَ فِي الثَّالِثَةَ: هُنَاكَ الزَّلاَزِلُ وَالْفِتَنُ، وَبِهَا يَطْلُعُ قَرْنُ الشَّيْطَانِ(1)؛ روزى پيامبر گرامى فرمود: خدايا منطقه شام و يمن را بر ما مبارك گردان! صحابه گفتند: منطقه نجد(2) را چطور؟ حضرت سخن قبل خود را تكرار فرمود و صحابه از نجد پرسيدند، حضرت در مرحله سوم فرمود: در نجد زلزلهها(3) و فتنهها به وقوع خواهد پيوست و شاخ شيطان از آن جا طلوع خواهد كرد.
(1) صحيح بخارى، ج 8، ص 95 ح 7094، كتاب الفتن، ب 16 ، باب قَوْلِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم: الْفِتْنَةُ مِنْ قِبَلِ الْمَشْرِقِ.
(2) نجد در اطراف رياض و محل ظهور فرقه وهّابيّت مىباشد.
(3) شايد اشاره به تزلزل عقايد مردم مىباشد.
عينى از علماى بزرگ اهل سنّت و شارح صحيح بخارى مىنويسد: مراد از شاخ شيطان، امّت و حزب شيطان مىباشد(1). و هم چنين بخارى در صحيح خود از ابو سعيد خُدرى از پيامبر گرامى [ صلىاللهعليهوآله ] نقل كرده كه فرموده است:
يَخْرُجُ نَاسٌ مِنْ قِبَلِ الْمَشْرِقِ وَيَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لاَ يُجَاوِزُ تَرَاقِيَهُمْ، يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ، ثُمَّ لاَ يَعُودُونَ فِيهِ حَتَّى يَعُودَ السَّهْمُ إِلَى فُوقِهِ . قِيلَ مَا سِيمَاهُمْ. قَالَ سِيمَاهُمُ التَّحْلِيقُ. أَوْ قَالَ: التَّسْبِيدُ»(2)؛ افرادى از ناحيه مشرق، قيام مىكنند و قرآن تلاوت مىكنند و حال آن قرآن كه از گلوگاه آنان تجاوز نمىكند (در قلب آنان تاثير نمىگذارد) و از قرآن بهره نمىبرند، اين گروه از دين خارج مىشوند همان گونه كه تير از كمان خارج مىشود و ديگر به طرف دين برنمىگردند مانند تير كه به سوى كمان برنمىگردد.
از پيامبر اكرم [ صلىاللهعليهوآله ] پرسيدند كه: اين فرقه چه نشانهاى دارند؟
فرمود: چهره اين گروه با سرهاى تراشيده، مشخص مىشود.
زينى دحلان مفتى مكّه مكرمه ضمن اشاره به اين حديث مىنويسد:
ففي قوله سيماهم التحليق تصريح بهذه الطائفة لأنّهم كانوا يأمرون كلّ من اتّبعهم أن يحلق رأسه ولم يكن هذا الوصف لأحد من طوائف الخوارج والمبتدعة الذين كانوا قبل زمن هوءلاء(3)؛ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كه «سر تراشيدن» را از نشانه بارز اين طائفه شمرده شده،
(1) وبنجد يطلع قرن الشيطان أي: أمّته وحزبه. عمدة القارى، ج 7، ص 59.
(2) صحيح بخارى، ج 8، ص 219، ح 7562.
(3) فتنة الوهابية، ص 19.
صراحت در فرقه وهّابيّت دارد زيرا تنها اين فرقه هستند كه به پيروان خود دستور مىدهند سر خود را بتراشند و اين صفت در هيچ يك از فرقههاى خوارج و بدعت گذارِ قبل از وهّابيّت ديده نشده است.
در ادامه مىنويسد:
وكان السيّد عبد الرحمن الأهدل مفتي زبيد يقول: لا حاجة إلى التأليف في الردّ على الوهابيّة بل يكفي في الردّ عليهم قوله صلى اللّه عليه وسلم سيماهم التحليق؛ فإنّه لم يفعله أحد من المبتدعة غيرهم؛ سيّد عبد الرحمن اهدل، مفتى منطقه زبيد، مىگفت: در نقد عقائد وهّابيّت نيازى به تأليف كتاب نيست؛ بلكه همين حديث پيامبر [ صلىاللهعليهوآله ] كه ويژگىهاى اين فرقه را «سر تراشيدن» معرفى كرده، براى بطلان عقيده آنان كفايت مىكند؛ زيرا غير از وهّابيّت هيچ يك از فرقههاى بدعت گذار اين ويژگى را ندارند.
واتّفق مرّة أنّ امرأة أقامت الحجّة على ابن الوهّاب لمّا أكرهوها على أتباعهم ففعلت ، أمرها ابن عبد الوهاب أن تحلق رأسها فقالت له حيث إنّك تأمر المرأة بحلق رأسها ينبغي لك أن تأمر الرجل بحلق لحيته؛ لأنّ شعر رأس المرأة زينتها وشعر لحية الرجل زينته، فلم يجد لها جوابا(1)؛ روزى محمد بن عبد الوهاب به يك زن دستور داد كه سرش را بتراشد، آن زن به وى گفت: تو كه مىگويى زنان بايد سر خود را بتراشند؛ بايد دستور دهى مردان هم ريش خود را بتراشند؛ زيرا ريش مرد، همانند موى زن، زينت او محسوب مىشود. محمد بن عبد الوهاب در پاسخ اين زن عاجز ماند.
(1) فتنة الوهابية، ص 19.
كتابهاى اهل سنّت در بطلان عقايد ابنتيميّه
برخى از شخصيّتهاى بزرگ اهل سنّت و معاصر ابن تيميّه، مطالب وى را به نقد كشيده و برخى ديگر كتابهايى مستقل در بطلان نظريّات او تأليف كردند، مانند:
تقى الدين سُبكى متوفاى 756، دو كتاب به نامهاى «الدرّة المضيّة فى الردّ على ابن تيميّة» و «شفاء السقام فى زيارة خير الأنام» در نقد افكار وى نوشته است.
بر كتاب «شفاء السقام» ملاّ على قارى فقيه مشهور حنفى مقيم مكهمتوفّاى 1014، شرح محقّقانهاى نوشته كه «شرح شفاء السقام» نام گرفته است.
محمّد بن ابى بكر اخنايى متوفّاى 763 كتابى به نام «المقالة المرضيّة فى الردّ على ابن تيمية» نوشت و با احاديث معتبر و ادلّه محكم، نظريّه ابن تيميّه را ردّ كرد و ابن تيميّه وقتى آن كتاب را ديد پاسخى به نام «ردّ أخنائى»، بر او نوشت.
على بن محمّد سَمْهُودى شافعى مصرى متوفّاى 911، شيخ الاسلام مدينه، كتاب گران سنگى به نام «وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى» نوشت و در باره زيارت، شفاعت، توسّل و استغاثه به حضرت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بحث مفصل و محقّقانهاى كرد.
افزون بر كتابهاى ياد شده، كتابهاى ديگرى را هم عالمان اهل سنّت در نقد افكار ابن تيميّه نوشتهاند كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
«خير الحجّة فى الردّ على ابن تيميه فى العقايد» تأليف احمد بن
حسين بن جبريل شهاب الدين شافعى.
«الدرة المضيئة فى الرد على ابن تيمية» تأليف محمّد بن على شافعى دمشقى كمال الدين معروف به ابن زملكانى متوفّاى 727.
«دفع شبه من شبّه و تمرّد» نوشته تقى الدين ابوبكر حصنى دمشقى متوفّاى 829 ه. اين كتاب از مكتبة الازهرية للتراث به صورت افست چاپ شده است، و در سال 1418 با تحقيقات و فهارس به نام «دفع الشبه عن الرسول (ص)» چاپ شده است.
«الردّ على ابن تيميّة» تأليف عيسى بن مسعود منكاتى.
«الردّ على ابن تيميّه فى الاعتقادات» تأليف محمّد حميد الدين حنفى دمشقى فرغانى.
«ردّ على الشيخ ابن تيميّة» تأليف شيخ نجمالدين بن ابى الدر البغدادى.
«رسالة فى الردّ على ابن تيميّه فى التجسيم و الاستواء والجهة» تأليف شيخ شهاب الدين احمد بن يحيى كلابى حلبى، متوفّاى 733، معاصر ابن تيميّه.
«رسالة فى الردّ على ابن تيميه فى مسألة حوادث لا أوّل لها» تأليف شيخ بهاءالدين عبد الوهّاب بن عبد الرحمن اخمينى شافعى، معروف به مصرى متوفّاى 763. اين كتاب با تحقيقات و شرح عبارات سعيد عبد الطيف از عمان اردن، دار السراج در سال 1419 ه. / 1998 م چاپ شده است.
«رسالة فى مسئلة الزيارة فى الردّ على ابن تيمية» تأليف محمّد بن على مازنى.
«سيف الصقيل فى ردّ ابن تيميّة و ابن قيّم» تأليف تقىالدين السبكى،
متوفّاى 756، اين كتاب هم در مصر چاپ شده است.
«شرح كلمات الصوفية أو الردّ على ابن تيميّة» تأليف محمود الغراب. و موضوع آن ردّ گفتههاى ابن تيميّه درباره ابن عربى و صوفيّه است.
«فتاوى الحديثيّة» تأليف احمد شهاب الدين بن حجر هيثمى مكى، متوفّاى 974، به صورت افست از استانبول تاريخ 1414 ه ./ 1994 م، چاپ شده است.
در ردّ اين كتاب، ابن آلوسى نعمان بن محمود آلوسى بغدادى، متوفّاى 1317 ه . كتابى به نام «جلاء العينين فى محاكمة الأحمدين» نوشته است.
«المقالات السنيّة فى كشف ضلالات ابن تيميّه» تأليف شيخ عبد اللّه بن محمّد بن يوسف هروى معروف به حبشى مفتى هرو (يكى از مناطق صومال آفريقا) متوفّاى 1328. اين كتاب در دار المشاريع بيروت چهارمين بار در سال 1419 ه . / 1998 م چاپ شده است.
«نجم المهترين برجم المعتدين فى رد ابن تيميّه» تأليف: فخر ابن معلم قرشى.
كتابهاى عالمان شيعى در باره ابن تيميّه
علاّمه تهرانى در كتاب گران سنگ خود «الذريعه» كتابهاى متعدّدى از عالمان شيعه را نام مىبرد كه در پاسخ به كتاب منهاج السنّه ابن تيميّه نوشته شده است، مانند:
كتاب «الإنصاف فى الانتصاف لأهل الحق من الإسراف» تأليف يكى از علماى بزرگ قرن هشتم است كه در سال 757 ه. به پايان رسيده كه
متأسّفانه نام نويسنده آن ثبت نشده است(1) و نسخهاى از اين كتاب در كتابخانه بزرگ ايران موجود است(2). «إكمال المنّة فى نقض منهاج السنّه» از شيخ سراج الدين حسن يمانى مشهور به فدا حسين.
(1) شيخ آغا بزرگ تهرانى مىنويسد: «لم يذكر المؤلف اسمه بل ذكر فى أوّله ابن تيميّه تعصب في القول والخطاب فى نقضه لمنهاج الكرامة وقال بالهوى المحض وهو دأب المفلس العادم للحجة، الذاهب التاية عن المحجة.» الذريعه، ج 11، ص 122.
(2) كتابخانه آستان قدس رضوى در مشهد، به شماره 5643، كتابخانه ملّى تهران، به شماره 485 ع؛ كتابخانه دانشكده حقوق تهران، به شماره 130، به نقل از مجلّه تراثنا، شماره 17، ص 153.
«منهاج الشريعه» تأليف دانشمند مجاهد، سيّد مهدى موسوى قزوينى متوفّاى 1358.
«البراهين الجليّه فى كفر ابن تيميّه» تأليف دانشمند فرزانه سيّد حسن صدر كاظمى متوفّاى 1354.
«الإمامة الكبرى والخلافة العظمى» در 8 جلد، تأليف سيّد محمّد حسن قزوينى متوفّاى 1380.
و ايشان كتاب ديگرى نيز دارد به نام «البراهين الجليّة فى رفع تشكيكات الوهابيّه» كه به تازگى آن را نويسنده توانمند جناب آقاى دوانى ـ رضوان اللّه عليه ـ به نام فرقه وهّابى و پاسخ شبهات آنها ترجمه كرده است. حدود بيست كتاب مستقلّ از سوى علماى شيعه بر ردّ كتاب ابن تيميّه تأليف گرديده است(1).
(1) ر. ك: كتاب شناسى توصيفى تأليفات علماى شيعه در پاسخ به شبهات و كتابهاى اهل سنّت، كه رساله كارشناسى ارشد دانش پژوه گرامى جناب آقاى طاهر عباس از كشور پاكستان است كه اين جانب (نگارنده) به عنوان استاد داورِ اين رساله بودم و به حقّ از بهترين رسالههايى بود كه در سالهاى اخير مشاهده كردم.
منابع:
-كتاب وهابيت از نظر عقل و شرع .نوشته دكتر سيد محمدحسيني قزويني
- موسسه تحقيقاتي وليعصر (عج)
- گردآوري وتنظيم : ابوالقاسم پوراميني